نجوای دل
...یا من یسمع کل نجوی...
روزگارِ ماست
گاهیش خاطرهست؛
درد است؛
عاشقیست
گاهیش روزِ نوست
" نوروزتان بهخیر"
کلاغِ قصهی امسالتان عاقبت بهخیر*آرشیو وبلاگ رو نگاه میکنم... اسفند ۸۶...دی ۹۰... این وبلاگ خوب نشون میده بزرگ شدنمون رو..
انگارخیلی بیشتر از ۴ سال طول کشیده ولی...
از ۳ تا دختر دبیرستانی یکیمون ازدواج کرده یکی سال دوم دانشگاست و یکی هم تازه وارد دانشگاه
شده..حالا هرکدوممون یه دنیای متفاوت داریم...
*دلم میخاد چشمامو ببندم و وقتی باز کنم که همه چی درست شده باشه..برای خودم و همه ی آدم
های دور و برم...
*هر چقدر هم که تلاش کنیم نشیم مثل آدم های عبوس و جدی دانشگاه ..
هرچقدر هم سعی کنیم با بچگی کردن ها و شادی های کودکانمون خودمون و بزنیم به بی خیالی...
داریم بزرگ میشیم ... دغدغه هامون ... هدف هامون...(داریم اصلا هدف؟..)
مجبوریم به چیزایی فک کنیم که انقدر جدی و بزرگن اذیتمون میکنن...محافظه کار شدیم...
مجبوریم چیزایی رو ببینیم و بشنویم که...
کلی وظیفه ی سنگین رو دوشمونه و ما... من ... "بی خیال"...
...
*امان...امان از وقتی که ندونی چی درسته و چی غلط...
*چقدر با اطمینان میگفتم نگران نباش...
کاش از اول به حرفت گوش داده بودم...
*انقدر این روزها بچه ها وبلاگ وبلاگ میکنن آدم دلش میخاد خب!
*زهرا ممنون که سروسامون دادی به این وب خاک خورده و دوباره برپاش کردی
*محیا .معصومه.راحیل .فاطمه .زهره.مهشید بیایم جلف و زرد نباشیم!......
زهره
به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم . . .
_چه کوتاه است فاصله میان
بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ....
فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...
_برادری به تعداد نیست ، به وفاداری است؛
یوسف یازده برادر داشت وحسین (ع ) ، تنها عباس (ع) را ...

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یک دم شکند حواب به چشم کس و لیک
غم این خقته چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک ارای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند
می تراود مهتاب
می درخشد مهتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
زهرا
کتاب و دفترش را بست
و کیفش را به دوش انداخت
به من خندید، چشمک زد
و با تردید رویش را ز من گرداند
و من برق غریبی گوشه ی چشمش
و بغضی آشنا در خنده اش دیدم
(نگاهش بوی نم_یا بوی غم_ میداد)
دلم لرزید
نمی فهمیدم این جبر جدایی را
_همیشه توی درس جبر من تنبل ترین بودم_
...
نگاهش را که گرداندم
تمام مصلحت ها را فدا کردم
دلم را توی آغوشش رها کردم
و سد پلک هایم را به روی اشک وا کردم
و هق هق هایمان در گوش هفده سالگی پیچید
...
به تلخی رفت
تمام لحظه های ناب و یکدست مرا هم برد
تمام دوستی ها، شیطنت ها، بچه بازی ها
_و قه قه های یک بند ملال آور_
تمام امتحان ها، درس خواندن ها
تمام خواب ماندن ها
تمام گریه کردن ها
تمام نوجوانی ها، _هفده ساله بودن ها_
تمام نقشه چیدن ها
و در امیال خود تصویر فردا را کشیدن ها
...
خداحافظ دبیرستان!
محیا هاشمی
رفقا
قدر تک تک این لحظه هاتون و بدونید...
*با کمی تاخیر!
زهره
به یقین میروی پدر!این اشک من آنقدر نیست که راه تو را سد کند.
میدانم که خسته ای!میدانم که بی برادری پشتت را و این همه تنهایی دلت را شکسته...
میدانم که شهادت شبیه ترین خلق خدا به پیامبرـ علی اکبر ـ یعنی چه؟!
میدانم که راهی میدان کردن فرزند برادر و خواهر یعنی چه؟!
میدانم که پرپر زدن کوچک ترین فرزند بر روی دستان پدر یعنی چه؟!
میدانم!
اما منم دخترم.
دختر است و پدر.چشم و دل دختر به لب ها و ابروان پدر است.
من اگرچه فرزند توام...فرزند زهرایم...فرزند حیدر کرارم...فرزند پیامبر خدایم...اما غصه میخورم وقتی میبینم تو فرزندان مسلم راـ پس از شهادت پدرشان ـ بر روی زانو می نشانی و سر و رویشان را میبوسی و نوازششان میکنی...اما نیستی که مرا پس از شهادتت بر روی زانو بنشانی و گرد یتیمی از سرم و اشک یتیمی از نگاهم بستری.
بیا.بیا پدر...بیا لحظه ای بنشین و مرا بر زانو بنشان و تسلای دل کودکی باش که تا لحظه ای دیگربا همه چیز خویش وداع خواهد کرد.
تأمل کن پدر!بیا لحظات شیرین پدری و دختری را کش دهیم و میان کودک و یتیمی به قدر ثانیه ای فاصله بیندازیم.
پدر!به خدا که قصد من آزردن تو نیست. نگو که لا تحرقی قلبی!نگو گریه نکن!
از من تحمل نخواه پدر!به خدا این اشک نیست پاره های مذاب جگر است...
ببخش پدر قصدم نگه داشتنت نبود.پای تو استوارتر از آن است که در سیلاب اشک من بلغزد.
فقط خواستم لحظه ی وداع را طولانی تر کنم.سوار شو پدر...دشمن هر لحظه به خیمه ها نزدیکتر می شود.
آی ذوالجناح!اینکه بر فراز خویش می بری جان ماست...جان سکینه است جان رقیه است.جان زینب است.جان یک کاروان است.جان جهان است.
آرام تر ذوالجناح!
پدر...!پدر...!یک نگاه دیــــــــگر!
السلام علیک یا ام المصائب یا زینب(س)...
السلام علیک یا من یا من بکته ملائکه السماء یا اباالفضل العباس(ع)...
السلام علیک یا بن الزهرا یا ابا عبد الله الحسین(ع)...
شکیبا
| Design By : Night Melody |




